یادداشت های بیداری یادداشت های بیداری The title of your home page

بهار هم که نیاید ، با نگاه تو از شکوفه ها لبریز می شوم ؛ یا صاحب الزمان



نخستین طلوع
ارسال در تاريخ یکشنبه 5 مرداد1393 توسط  "مسيح كردستانی"

" هوالشاهد..."

الهی! تابه حال می گفتم گذشته ها گذشت.
اکنون می بینم که گذشته هایم نگذشت و همه در من جمع است.
آه، آه، از یوم جمع !!!

اول رمضان 1390 



وقتی فائزه هاشمی اسکی بازی می کرد
ارسال در تاريخ پنجشنبه 13 آذر1393 توسط  "مسيح كردستانی"
وقتی فائزه هاشمی رفسنجانی اسکی بازی می کند

یه زمانی همه سر پاکی و نجابت و بزرگی آقای هاشمی قسم می خوردن و حتی بعضی وقتا خود ما مثبت ها سرش دعوامون می شد... 

حدود سال 83 - 82 ، قبل ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد؛ با یکی از دوستان رستوران و کافی شاپ پیست اسکی دیزین رو اجاره کرده بودیم ؛ وا اسفا که هر روز چه چیزهایی که اونجا مشاهده نمی کردیم..

جالبه اونجا همین ف - ه ( فائزه هاشمی رفسنجانی ) با اتفاق بچه پولدار های تهران میومدن اسکی بازی با لباس و تیپ بچه پولدارهای تازه به دوران رسیده...

اون زمان مه این قضیه رو به هر کی میگفتیم هیچکس باور نمی کرد و می گقت دارید دروغ میگید و اون دختر...

حالا که خیلیهاشون بعد فتنه 88 و خیلی ازین مسائل میان پیشم و میگن ؛ راست می گفتیدها ... ما چه قدر مردم ساده ای بودیم که خاندان هاشمی رو جزء انسان های پاک و شریف می دونستیم...

به هر حال آهای مردم ایران دست آقازاده هاست...


برچسب‌ها: فائزه هاشمی رفسنجانی, بچه پولدارهای تهران, بی حجابی و بی حیایی, پیست اسکی دیزین, فتنه 88

از آیت الله خامنه ای تا امام خامنه ای
ارسال در تاريخ سه شنبه 13 خرداد1393 توسط  "مسيح كردستانی"

 

غربی ها با سه کلمه ی آزادی، دموکراسی و حقوق بشر؛ و شرقی ها با دو کلیدواژه ی مبارزه با امپریالیسم و برابری، افکار عمومی را اداره می کردند .

اما امام خمینی(ره) پنج کلید واژه ی قرآنی را در مقابل آن پنج کلمه قرار دادند:

امامت محوری، امت گرایی، عدالت گستری و دو قطب مستضعفین و مستکبرین اساس تئوری امام خمینی(ره) بود.

اصل "امامت محوری" مهمترین کلیدواژه بود.

سیستم امت – امامت حرف جهانشمول اسلامی بود که در عرصه ی سیاست احیا شد.

اگر توجه کرده باشید در هیچ رسانه ی غربی کلمه ی "امام خمینی" شنیده نشد و همه امام را،  آیت الله خمینی (ره) مخاطب قرار می دادند.

در سال پنجاه و نه از یکی از اساتید یهودی پرسیده شد که چرا رسانه های شما نمی گویند امام خمینی؟! در پاسخ خنده ای کرد و گفت : آخر ما بعضی چیزها را متوجه شده ایم! کیفش را باز کرد و یک کتاب در آورد. ترجمه ی آلمانی کتاب ولایت فقیه امام بود. گفت آقای خمینی(ره) یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوئیم "امام"، ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می شوند. چون کلمه ی امام قابل ترجمه نیست. ولی وقتی بگوئیم "رهبر"، این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد. چرا که با گفتن کلمه ی رهبر ایشان را در کنار استالین و موسیلینی و هیتلر قرار می دهیم! کلمه ی رهبر به نفع ما و کلمه ی امام به نفع آقای خمینی(ره) است. از طرف دیگر اگر به ایشان بگوئیم "امام"، یک بار معنوی دارد! اما وقتی می گوئیم "آیت الله"، ایشان فقط یک جایگاه دینی پیدا می کند!

از طرفی ایشان آنطور می شود امام امت اسلامی که مسلمانان دنیا را دور خود جمع می کند!

ولی اکنون که جای امام گذاشته ایم رهبر، و امت شده ملت، عملا سیستم ملت - رهبر انگلیسی را پذیرفته ایم و سیستم امت - امامت، امام خمینی(ره) را کنار گذاشته ایم!

وقتی "امت" شد "ملت"، عناصر امت یعنی "خواهران" و "برادران" قرآنی که وظایفی از قبیل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی "شهروند" و " هموطن"!

اما کلمه ی سوم "عدالت " است. مقدس ترین کلمه ای که مبدل شده به کلمه ی توسعه! فرق توسعه با عدالت این است که عدالت را خدا و پیغمبرخدا (ص) و مولا مرتضی علی (ع) تعریف می کنند، اما "توسعه" را صندوق بین المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست های عالم!

دو کلمه ی دیگر امام (ره)، دو کلمه ی قرآنی "مستکبرین" و "مستضعفین" بود که حالا به جای آنها کلمه های "قدرت های جهانی" و "قشر آسیب پذیر " جایگزین شده اند! وقتی می گوئیم مستکبرین باید با آنها مبارزه کنیم ولی وقتی گفته می شود قدرت های جهانی باید با آنها تعامل کرد. وقتی به جای مستضعفین می گوئیم قشر آسیب پذیر، یعنی آدم های بی عرضه ای که خودشان پذیرای آسیب هستند!

پنج کلیدواژه ی قرآنی امام خمینی(ره) که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود، هم اکنون تبدیل شده به همان کلید واژه هایی که غربی ها می خواستند!

تا وقتی که کلیدواژه های امام خمینی(ره)، در راس آن امام بودن ولی فقیه احیا نشود، وصله پنبه کردن است.

باور کنید کوبنده ترین کلمه برای دشمنان نظام و مملکت ما گفتن کلمه ی امام خامنه ای است.

مشکلی که هست هم این است که همه می گویند: دیگران بگویند ما هم می گوئیم!

احزاب می گویند صداوسیما شروع کند ما هم می گوئیم. صداوسیما می گوید ما که از روحانیون نمی توانیم جلو بیفتیم! روحانیون می گویند: تا مدیران ارشد نظام خودشان نگویند که ما نمی توانیم جلوی مردم بگوئیم! مدیران ارشد می گویند :وقتی جوانان انقلابی نمی گویند، ما بگوئیم و هزینه بدهیم!

آیت الله سید محمد باقر حکیم پا می شود می رود نجف اشرف از آنجا نامه می نویسد:"حضرت آیت الله العظمی خامنه ای"، یک هفته بعد شهیدش می کنند. آن مرد بزرگ از آنجا می فهمد و پیغام می دهد امام خامنه ای، سید حسن نصرالله می فهمد در سخت ترین شرایط که دارد، باید بگوید امام خامنه ای!

ما اینجا نشسته ایم و نمی گوئیم!

اگر نعمت خدا را قدر ندانیم، می فرماید«ان عذابی لشدید».

روز قیامت هم ندا داده می شود که «وقفوهم انهم مسئولون ما لکم لا تناصرون»

حالا هی حرف را بندازیم این طرف و آن طرف و هی دنبال ریشه ی مشکلات جامعه بگردیم ...


برچسب‌ها: از آیت الله خامنه ای تا امام خامنه ای, چرا باید بگویم امام خامنه ای, امام خامنه ای و امام خمینی, ولایت مطلقه فقیه, امام محمد غزالی

یادداشتی برای انقلاب آخرالزمان
ارسال در تاريخ جمعه 23 اسفند1392 توسط  "مسيح كردستانی"

مهربان من! ای دورتر از ریا! ای دورتر از ناروا! دیشب وقتی از کارگاه گل سرخ بر می گشتم خدا را در آستانه یک انقلاب دیدم. در آستانه یک تصمیم، در آستانه یک دلگیری خدا را دیدم که عشق را از گل، نفس خویش را از تو و وفا را از من گرفت.

آه مهربان من! شب فردا، شب سردی خواهد بود؛ قله ها به سمت اسارت پیش می روند، باد از لجن زار  سرمایه داری شروع به وزیدن می کند. کوه ها در آزمایشگاه اورانیوم حل می شوند، جنگل ها پارک کوچک یک سرمایه دار می شوند، رودها شاید برای آبیاری باغچه رئیس جمهور زحل هدایت شوند، چند میلیارد نفرِ ِزمین، آشپز ملکه پلوتون می شوند و شهرهای زمین زباله دان کشور ربات ها می گردند.

آه مهربان من! آئینه ی من! شب فردا شاید هیچ خیاطی مفهوم آستین را درک نکند، هیچ پایی جوراب را به یاد نیاورد، خانه ها همگی بی درب باشند؛ آنگاه هر خانه ای یک بشقاب پرنده داشته باشد. مادران، نوزادانی از ربات ها به عاریه بگیرند. هیچ بعید نیست نوزادان فردا با عینک دودی و ماسک به دنیا بیایند و عشق تعبیر یک ناسزا باشد. باد از سمت سرمایه بوزد، خورشید از خانه رئیس جمهور آمریکا طلوع کند. ستاره ها همگی به پاریس پناهنده شوند. طوفان ها همه در بنگلادش خانه بسازند. افغانستان آسمان نداشته باشد. روسیه دوباره استالین را بیدار کند. شب مهمان همیشگی آفریقا شود. مردم ترکیه ترکی را فراموش کنند و اسرائیل به دنیا ترور صادر کند یا بخواهد از گفتگوی خدا و عیسی (علیه السلام) فیلم تهیه کند.

آه مهربان من! شب فردا! شب دنباله دار فردا، شب نامردمیست؛ شب تولد کتاب های بی حجاب است، شب تولد جمله های رپی است. شب تولد فراموشی توست. شب تولد روسیاهی من است. تو اگر زنده ماندی به همسایگی خدا برو و همه را برای آن مهربانترین تعریف کن و بگو که مردم چین هنوز آبونمان اجباری به کمونیست می پردازند. مصر بعد از جمال عبدالناصر کشور فراعنه شد. لبنان ملت نجیبی است. صدام احمق ترین مردم عرب بود. اسرائیل نمک سیاست آمریکاست، پاتریس لومومبا بی خبر از عزرائیل مُرد، فلسطین هدیه رهبران عرب به اسرائیل بود. قدر گاندی را بدان و بگو ایرانیان هشت سال با باروت وضو گرفتند و من اگر زنده ماندم، پاپ را از خواب بیدار می کنم و به عیسی (علیه السلام) خواهم گفت که بنی اسرائیل هنوز در کمین شهادتت هستند و پیراهن فلسطینیان شهید را در حریم قدس می کارم و به خدا خواهم گفت: که نام عزرائیل، اسرافیل و میکائیل و جبرئیل را فارسی کند یا به زبان دیگری که زبان ظلم نباشد. برای هر شقایقی یک نی لبک می خرم. بهائیت را خوراک گاوهای انگلیسی می کنم. هزار کربلا را از زخم های تشیع می سازم، سفری به اروپا می کنم؛ اما بر عکس مارتین لوتر بهشت حجاب را هدیه می کنم. برای انجیل و تورات مرثیه ای می سرایم. حج را برای مردم عربستان نقاشی می کنم. روی حجرالاسود می نویسم دل من نیز سیاه است. 

مسیر حرکت حسین (علیه السلام) را پر از تابلو "هل من ناصر ینصرنی" می کنم و روی تابلو کوفه می نویسم "شمشیرها به بوسه گاه پیامبر فرود آیید". آنجا هر جمعه خدا می آید و تا دلش می خواهد به حسین (علیه السلام) نگاه می کند، تا دلش می خواهد برای تشیع غمگین می شود، آری، آری آنجا جای درد است. جای خاکساری است. جای من آنجاست در بقیع درد...


برچسب‌ها: یادداشتی برای انقلاب آخرالزمان, آخرالزمان چه شکلی است, حرفهایی خصوصی با خدا, وقایع آخرالزمان, آخرالزمان به روایت خاطره

نوستالژی سال جدید
ارسال در تاريخ دوشنبه 5 اسفند1392 توسط  "مسيح كردستانی"
چشمامو می بندم و به قدیما فکر می کنم. به حیاط کوچک خانه کوچکمان، به معصومیت از دست رفته ای که در چهره کودکی مان موج می زد. کم کم به یاد می آرم روزای نزدیک عید که میشد شور و شوق غریبی براه می افتاد...
مادر تمام خونه رو بهم می ریخت تا خونه تکانی کند. چشم که بهم می زدیم فرش های شسته شده از پشت بوم آویزون می شدن، مادر سبزه می ریخت، ماهی های قرمز توی تنگای گرد و قلمبه توی خیابونا، دلمون رو میبردن. چند روز به عید نمونده پیک های نوروزی رو با عجله تموم می کردیم و بی خیال درس و مشق فقط به این فکر می کردیم که امسال چقدر عیدی جمع می کنیم؟
اما حالا چی ؟ حالا که بزرگ شدیم دیگه دلمون هوای عید و ماهی قرمز نداره. دیگه بهمون پیک نوروزی نمیدن تا تند تند حلش کنیم، دیگه برامون مهم نیست چقدر عیدی می گیریم. فرشها رو هم که می برن قالیشویی. عید که میشه با یه SMS یا Email بهم تبریک می گیم و دیگه هیچ. دلم برای اون همه خاطره تنگ شده، اون همه صفا و صمیمیتی که تکه تکه کودکی ام از آنها درست شده اند... چشمهایم را می بندم...

برچسب‌ها: نوستالژِی سال جدید, خاطرات سال نو, خانه تکانی و عیدی, عید نوروز, پیک نوروزی و شستن قالی

شهدا رفتند و بی حجابی آمد
ارسال در تاريخ جمعه 2 اسفند1392 توسط  "مسيح كردستانی"

در خیابان های شلوغ شهر همه چیز تغییر پیدا کرده. یادش به خیر، آن روزها شهید شدن لیاقت می خواست و این روزها خود را فروختن جسارت. چه قدر دلم برای خودمان می سوزد. تا پلکی بر هم می زنی می بینیم چه قدر عوض شده ایم. آن روزها عشق ، نجابت و حیا داشت و امروز چون کولی زنجیرش را پاره کرده در خیابانهای شهر، جلوی چشم من و تو هوس می فروشد.

 راستش را بگویم بعضی هایمان عروسک شده ایم . شبیه باری ارزان ، می فروشیم خودمان را . از آژیر موبایلمان ندای شیطان می آید. تربیتمان ورم کرده است. مانتوی تنگ می پوشیم تا نفس نکشیم و بعد بگوییم خفقان است! عادت کرده ایم به اغتشاش . آن روزها مردان غیرت داشتند و امروز بی غیرتی مد شده است. آن روزها خدا در قلبمان بود و امروز اگر قلبمان پاک باشد جای خدا کجاست؟!

آن روزها شاگرد اول کلاس ایمان ، با تقواترین انسان ها بود و امروز شاگرد اول ، ایمان را رفوزه می داند. آن روزها با عشق به همسرت به خدا می رسیدی و امروز با هوسرانی ات با خدا قهر می کنی. امروز در کلاس ، چهره های پاک و معصوم دیروز دیگر برایم قابل شناسایی نبودند، گفتم نکند کلاس را اشتباه آمده ام!؟ دانشجو شده بودند!!یادش به خیر آن روزها دانشجویی با رتبه 4 کشوری به جبهه رفت و خوش داشت دانشجوی کلاس خدا باشد..

و اینها کلاس را شیطانی می کنند و بیچاره علم _ که عاقبت خانه نشینش کردند و باید تقیه کند وقتی که امتیاز چیز دیگری است. آن روزها هر که لیلی می شد ، لباس تنگ و چسبان نمی پوشید. آن روزها در سرما و گرمای جبهه ها پوتین می پوشیدند و امروز در سرمای زمستان شلوار کوتاه می پوشند تا پایشان هوایی بخورد...!

اگر می دانی دلت را تصفیه کن شاید هوایی خورد. لیلی ها امروز کمبود محبت دارند. می خواهند خودی نشان دهند زیراب هم را می  زنند_ حیف وارد بازی بدی شده ایم چه لیلی ها و چه مجنون هایش ...!!!


برچسب‌ها: شهدا رفتند و بی حجابی آمد, شهید و حجاب, حجاب دختر و چادر در نگاه شهید, دختر محجبه, دانشجوی بی حجاب

عاشقانه ای برای بانو
ارسال در تاريخ دوشنبه 7 بهمن1392 توسط  "مسيح كردستانی"

به نام خدایی که تو را آفرید برای من

سلام. سلام به زیباترین جلوه حقانیت حق در قلبم.

سلام به شمشاد سایه افکنی که بودن با او بهترین لحظات را در زندگی ام پدید آورد.درود بی پایان بر شخصیت بزرگواری که تمسک جستن به دنیای عرفانی او ، هر شبم را روز و هر روزم را نوروز می گرداند.امروز می خواهم آنچنان عاشقانه برایت بنویسم که از سوز عشقت دود از قلمم به پا خیزد .

بدون شک در زندگانی پر فراز و نشیب من بالاترین جایگاه و بهترین مرتبت را تو داری .تویی که هیچ زمان از قلبم برون نرفته که برای لحظه ای تو را از خدا بخواهم.همیشه از خدا می خواهم که این موهبت بی نظیری را که نصیبم کرده است ، از من نگیرد.از آن زمان که تو را شناختم چنان احساس مسرت و خوشبختی می نمایم که گویی فقط به این فکرم که این ثانیه ها کی گذر عمرش به پایان می رسد تا من تو را در کانون وجود عاشقم به آغوش گیرم.

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو*شرح دهم غم تو را ، نکته به نکته مو به مو

می رود از فراغ تو خون دل از دو دیده ام*دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو

تو قشنگ ترین بهانه ای هستی که سبب گشته ای ، انگیزه ای در من فوران نماید که با آن، وارد بهشت گردم؛ هر چند که بودن با تو برای من حتی در خرابه ای ، بهتر از جنان خداوند است.البته من خود مطمئن هستم که روزی در بهشت در کنار تو چنان آرامشی خواهم یافت که زبانم قاصر از وصف چنین حالت و قلمم ناتوان از نوشتن چنین حقیقتی است.

امروز که بار دیگر برایت این چنین عاجزانه می نویسم ، چند صبایی است که مرا در عشق خود غوطه ور کرده ای و همیشه به تو رشک می ورزم، به خاطر مقام شایسته و مرتبت روحانی فوق العاده ات.

دوست مهربانم ، غم دور از تو بودن چنان بلوایی در خاطرم پدید می آورد که آه و ناله ی دردناکم تا آنسوی عالم هیچستان جاپایش مانده است.اما به وجود مقدست قسم که این غم را با هزاران درمان معاوضه نمی نمایم.

همسفر رویاهای شیرینم ، همسر مهربانم ! ریشه عشقت چنان در وجود حقیرم جوانه زد که گلبرگ هایش همیشه بوی تو و میوه های قلبم ، ثمره ی صفای بی حد و حصر توست.به امید آنروز که تو را بار دیگر بر سر کلاس همیشه غمگین ، اما ماندگار ملاقات نمایم.در پایان شعری تقدیم به وجود نازنینت می نمایم که اگر نبود بهانه ای هم برای نوشتن وجود نداشت؛

قاصدک از قصه ی عشق من و لیلی بگو*وز جدایی در شب رویا بگو

از صدای بلبل شیرین سخن حرفی بزن *بر دو چشم خونبار من مرهم بزن

قاصدک! شعر من از رویای اوست*روی او شعر مرا معنا کند ای قاصدک

این سراسرکهکشان آخرچه میخواهدبگویدقاصدک*وزجدایی من وشهزاده ی عالم بگویدقاصدک

قاصدک عشق من و محبوب من پروانه ای ست*عاقبت هم در رهش جان من رفتنی است.


برچسب‌ها: یک نامه عاشقانه برای همسرم, نامه عاشقانه, محبت به همسر, یادداشت عاشقانه, عاشقانه ای برای بانو

شب های همیشه یلدا
ارسال در تاريخ شنبه 30 آذر1392 توسط  "مسيح كردستانی"

 هوا تاریک شده بود و پیاده روها شلوغ تر از همیشه بودند .

معصومه دست مادرش را محکم گرفته بود و با عجله پا به پای مادر سمت خانه میرفتند .

عصر روز شنبه بود و مادرش میخواست که امشب کمی زودتر به خانه برسند تا شاید چیزی برای شام امشب آماده کند

مادرش خسته بود، خسته از روزگار، خسته از این همه تنهایی بین این همه همنوع ! همنوعانی که سر در گریبان دارند و از آدمای اطراف خود قافلند. خسته بود از این همه دویدن ها و باز نبودن ها ! خسته از کار در این خانه و آن خانه و خسته تر، از جیب همیشه خالی بود.

مادر دغدغه ی شام امشب را داشت و سمت خانه میرفت و اما معصومه دست در دست مادرش راه میرفت و نگاهش را پشت ویترین رنگین مغازه های شلوغ جا میگذاشت. دخترک این هفته درمدرسه صحبت شب یلدا را از زبان دوستانش شنیده بود.همه میگفتند انگار شب یلدا طولانی ترین شب سال است و همه تو این شب شادند و خوشحالند و دور هم خیلی چیزها میخرند و میخورند .

اما برای او همه ی شبهای سال طولانی بود ولی کمتر شبی آنها شاد بودند و چیزیهایی برای خوردن داشتند .

برای معصومه دختر بچه ی هفت ساله که بابائی ندارد و مادر همیشه بار زندگی را به دوش میکشد و دنبال کلفتیست, شب یلدا معنایی ندارد . برای او که هیچوقت سفره ی رنگی ندیده است شب یلدا رنگی ندارد .

جز خدا هیچکس به فکر ما نیست " این جمله ای بود که همیشه از زبان مادرش شنیده بود و کم کم با بزرگ شدنش بیشتر معنایش را میفهمید و حس میکرد .

 

به راستی اینگونه خانواده ها چرا جز خدا هیچکس را ندارند !؟ پس بندگان خدا چه !؟ آیا ما هیچ مسئولیتی نداریم !؟ 

چرا غافل شدیم ؟چرا باید شب ها شکم خانواده های محتاج خالی باشد و فردای شب یلدا همه ی سطل های زباله شهر پر باشد ازغذا و میوه های اسراف شده !؟

آیا خداوند در قرآن نفرمود : ایمان به من ندارد ، کسی که شب سیر بخوابد ولی همسایه ‌اش گرسنه باشد .

التماس دعا

پی نوشت:باز برف است...جسد پشت جسد می آورند،زندگی سهم کسانیست که هیزم دارند!


برچسب‌ها: شب های همیشه یلدا, شب یلدا, اربعین حسینی, فقر و گرسنگی, قصه های مادر فقیر همسایه

خاطره یک شب تاریک میرجاوه
ارسال در تاريخ یکشنبه 10 آذر1392 توسط  "مسيح كردستانی"

در ساعت 21:45 مورخه 8/23/..13 در یک شب خنک پاییزی در درون دفتر پلیس راه میرجاوه مشغول مطالعه هستم ، صدای هواپیمای مسافربری وادارم می کند فوراَ پرده کرکره ای پنجره را کنار زنم و بیرون را نگاه کنم.

 هواپیما آهسته آهسته بر روی باند فرودگاه زاهدان که در نزدیکی پلیس راه است می نشیند ؛ اما چراغ های شهر زاهدان که از دور چشمک می زدند مرا متوجه خود می سازند تا کمی در این عالم بیندیشم ؛ چرا باید در مقابل خود شهر زاهدان را داشته باشم ، به راستی چرا؟ من که روزی در کوچه های گل و خاکی روستای مان چشم بازکردم، آیا در آن روز قابل درک بود که 23 سال خواهد گذشت و مسیرهای سرنوشت را پیموده و سر از دیار بلوچستان در آورم ...

اکنون برایم سوال است که 23 سال بعد کجا خواهم بود؟! آیا خواهم بود یا در دل آن هدف مقدس که مرا امیدوار به ادامه راه می سازد جای خواهم گرفت!

 چشمانم گویا خسته اند چرا که نور چراغ های زاهدان را در امتداد باریکه ای می کشند؛ آنان که خسته از یک روزکاری در پشت آن چراغ ها خوابیده اند آیا معنای انتظار را می دانند ! آیا می دانند گذشت روز و شب  یعنی انتظار ! آیا می دانند انتظار تیغ تیزی دارد که پر از عدالت است ! آیا می دانند در انتهای کوچه یا چند کوچه آن طرف تر کودکی در رویای شام سر بر زمین نهاده و یا شوهری بعد از یک جنگ روانی که به جرم خالی بودن جیب هایش مغلوب شده ، ساعت هاست در رختخواب غلت می خورد !

 آیا آنان که بر روی تخت های گرم و نرم در برابر تلویزیون هایی که هنوز روشن است آرامیده اند؛ می دانند در میان گاوصندوق هایشان راهی است برای پوشاندن روزنه های فقر ، آیا می دانند در پشت این پرده سیاه، مهدی (عج) عاشقانه منتظر طلوع است تا رویاهای پوچ و ظالمانی را در شکند تا دیگر مادری در  برابر مانتوی رنگ رفته و کوتاه شده فرزندش شرمنده نباشد! 

به راستی که در دل تاریکی شب حرف های فراوانی است و....


برچسب‌ها: میرجاوه, بلوچستان, فقر و ثروث, پلیس راه, شب تاریک و خاطره

کودکی چشم به راهست
ارسال در تاريخ سه شنبه 28 آبان1392 توسط  "مسيح كردستانی"

پاییز سرد در گذر است و زمستان سردتر در راه.. و باز پسرک چکمه های سبز رنگش را به پا کرد.

آسمان ابری، هوا بارانی، کوچه های گِلی، چکمه های گُلی، چکمه سوراخ و جوراب سوراخ. بی شک پای کوچکش یخ میزند.
در میان گِل و لای کوچه های روستا، نفس نفس زنان راهی خانه ی امید و آرزو؛ مدرسه اش شد.
ذهنش آشفته و فکرش مشغول "نکند باز کلاس سرد باشد، نکند امروز هم کلاس بی بخاریست . . . 
گیریم که اصلا بخاری باشد! از ترس آتش گرفتنش که همیشه خاموش است !"
پسرک ایستاد.خم شد و دست به زانو گرفت،نفسی کشید.نفس نه! بهتر است بگویم آه سردی را کشید. . . 
آه آتش...! آه آتش !...
یاد دوستان خود افتاد: "زمستان سرد، بخاری نفتی روشن، درب کلاس بسته، بخاری آتش، بچه ها آتش، دست ها سوخته، پاها سوخته . . ."
بغض در گلویش دوید.پسرک راه افتاد و دل کوچکش را غم گرفت.با خودش میگفت:"کدام مسئول به فکر جیب خود بود،حق ما را خورد،جان دوست هایم را گرفت و بخاری گازی نگرفت... ؟"

حتماّ همگی اون وقایع دلخراش و سوختن بخار نفتی مدرسه روستایی رو یادتونه. بعد اون اتفاقات مسئولین یکی یکی پیداشون شد و هر کدوم یه وعده و وعید دادن و اظهار تاسف کردن اما چه سود. . . !

میخوام بگم آی اونایی که مسئولین، آی اونایی که خوب بلدین وعده و آمار بدین، زمستون و هوای سردش تو راهه! نکنه باز بخاری نفتی و کلاس درسی آتیش بگیره، نکنه باز مادری داغدار بشه، نکنه باز یادگار ناخوشایندی رو سر و صورت بچه های معصوم بذارین.


حواستان باشد کودکی چشم به راه است !


برچسب‌ها: بخاری مدرسه, شین آباد, بخاری نفتی, پیرانشهر آتش سوزی مدرسه, دل نوشته

مسیح کردستانی

از ما حمایت کنید تحلیل آمار سایت و وبلاگ