X
تبلیغات
یادداشت های بیداری یادداشت های بیداری The title of your home page

بهار هم که نیاید ، با نگاه تو از شکوفه ها لبریز می شوم ؛ یا صاحب الزمان



نخستین طلوع
ارسال در تاريخ یکشنبه 5 مرداد1393 توسط  "مسيح كردستانی"

" هوالشاهد..."

الهی! تابه حال می گفتم گذشته ها گذشت.
اکنون می بینم که گذشته هایم نگذشت و همه در من جمع است.
آه، آه، از یوم جمع !!!

اول رمضان 1390 



یادداشتی برای انقلاب آخرالزمان
ارسال در تاريخ جمعه 23 اسفند1392 توسط  "مسيح كردستانی"

مهربان من! ای دورتر از ریا! ای دورتر از ناروا! دیشب وقتی از کارگاه گل سرخ بر می گشتم خدا را در آستانه یک انقلاب دیدم. در آستانه یک تصمیم، در آستانه یک دلگیری خدا را دیدم که عشق را از گل، نفس خویش را از تو و وفا را از من گرفت.

آه مهربان من! شب فردا، شب سردی خواهد بود؛ قله ها به سمت اسارت پیش می روند، باد از لجن زار  سرمایه داری شروع به وزیدن می کند. کوه ها در آزمایشگاه اورانیوم حل می شوند، جنگل ها پارک کوچک یک سرمایه دار می شوند، رودها شاید برای آبیاری باغچه رئیس جمهور زحل هدایت شوند، چند میلیارد نفرِ ِزمین، آشپز ملکه پلوتون می شوند و شهرهای زمین زباله دان کشور ربات ها می گردند.

آه مهربان من! آئینه ی من! شب فردا شاید هیچ خیاطی مفهوم آستین را درک نکند، هیچ پایی جوراب را به یاد نیاورد، خانه ها همگی بی درب باشند؛ آنگاه هر خانه ای یک بشقاب پرنده داشته باشد. مادران، نوزادانی از ربات ها به عاریه بگیرند. هیچ بعید نیست نوزادان فردا با عینک دودی و ماسک به دنیا بیایند و عشق تعبیر یک ناسزا باشد. باد از سمت سرمایه بوزد، خورشید از خانه رئیس جمهور آمریکا طلوع کند. ستاره ها همگی به پاریس پناهنده شوند. طوفان ها همه در بنگلادش خانه بسازند. افغانستان آسمان نداشته باشد. روسیه دوباره استالین را بیدار کند. شب مهمان همیشگی آفریقا شود. مردم ترکیه ترکی را فراموش کنند و اسرائیل به دنیا ترور صادر کند یا بخواهد از گفتگوی خدا و عیسی (علیه السلام) فیلم تهیه کند.

آه مهربان من! شب فردا! شب دنباله دار فردا، شب نامردمیست؛ شب تولد کتاب های بی حجاب است، شب تولد جمله های رپی است. شب تولد فراموشی توست. شب تولد روسیاهی من است. تو اگر زنده ماندی به همسایگی خدا برو و همه را برای آن مهربانترین تعریف کن و بگو که مردم چین هنوز آبونمان اجباری به کمونیست می پردازند. مصر بعد از جمال عبدالناصر کشور فراعنه شد. لبنان ملت نجیبی است. صدام احمق ترین مردم عرب بود. اسرائیل نمک سیاست آمریکاست، پاتریس لومومبا بی خبر از عزرائیل مُرد، فلسطین هدیه رهبران عرب به اسرائیل بود. قدر گاندی را بدان و بگو ایرانیان هشت سال با باروت وضو گرفتند و من اگر زنده ماندم، پاپ را از خواب بیدار می کنم و به عیسی (علیه السلام) خواهم گفت که بنی اسرائیل هنوز در کمین شهادتت هستند و پیراهن فلسطینیان شهید را در حریم قدس می کارم و به خدا خواهم گفت: که نام عزرائیل، اسرافیل و میکائیل و جبرئیل را فارسی کند یا به زبان دیگری که زبان ظلم نباشد. برای هر شقایقی یک نی لبک می خرم. بهائیت را خوراک گاوهای انگلیسی می کنم. هزار کربلا را از زخم های تشیع می سازم، سفری به اروپا می کنم؛ اما بر عکس مارتین لوتر بهشت حجاب را هدیه می کنم. برای انجیل و تورات مرثیه ای می سرایم. حج را برای مردم عربستان نقاشی می کنم. روی حجرالاسود می نویسم دل من نیز سیاه است. 

مسیر حرکت حسین (علیه السلام) را پر از تابلو "هل من ناصر ینصرنی" می کنم و روی تابلو کوفه می نویسم "شمشیرها به بوسه گاه پیامبر فرود آیید". آنجا هر جمعه خدا می آید و تا دلش می خواهد به حسین (علیه السلام) نگاه می کند، تا دلش می خواهد برای تشیع غمگین می شود، آری، آری آنجا جای درد است. جای خاکساری است. جای من آنجاست در بقیع درد...


برچسب‌ها: یادداشتی برای انقلاب آخرالزمان, آخرالزمان چه شکلی است, حرفهایی خصوصی با خدا, وقایع آخرالزمان, آخرالزمان به روایت خاطره

نوستالژی سال جدید
ارسال در تاريخ دوشنبه 5 اسفند1392 توسط  "مسيح كردستانی"
چشمامو می بندم و به قدیما فکر می کنم. به حیاط کوچک خانه کوچکمان، به معصومیت از دست رفته ای که در چهره کودکی مان موج می زد. کم کم به یاد می آرم روزای نزدیک عید که میشد شور و شوق غریبی براه می افتاد...
مادر تمام خونه رو بهم می ریخت تا خونه تکانی کند. چشم که بهم می زدیم فرش های شسته شده از پشت بوم آویزون می شدن، مادر سبزه می ریخت، ماهی های قرمز توی تنگای گرد و قلمبه توی خیابونا، دلمون رو میبردن. چند روز به عید نمونده پیک های نوروزی رو با عجله تموم می کردیم و بی خیال درس و مشق فقط به این فکر می کردیم که امسال چقدر عیدی جمع می کنیم؟
اما حالا چی ؟ حالا که بزرگ شدیم دیگه دلمون هوای عید و ماهی قرمز نداره. دیگه بهمون پیک نوروزی نمیدن تا تند تند حلش کنیم، دیگه برامون مهم نیست چقدر عیدی می گیریم. فرشها رو هم که می برن قالیشویی. عید که میشه با یه SMS یا Email بهم تبریک می گیم و دیگه هیچ. دلم برای اون همه خاطره تنگ شده، اون همه صفا و صمیمیتی که تکه تکه کودکی ام از آنها درست شده اند... چشمهایم را می بندم...

برچسب‌ها: نوستالژِی سال جدید, خاطرات سال نو, خانه تکانی و عیدی, عید نوروز, پیک نوروزی و شستن قالی

شهدا رفتند و بی حجابی آمد
ارسال در تاريخ جمعه 2 اسفند1392 توسط  "مسيح كردستانی"

در خیابان های شلوغ شهر همه چیز تغییر پیدا کرده. یادش به خیر، آن روزها شهید شدن لیاقت می خواست و این روزها خود را فروختن جسارت. چه قدر دلم برای خودمان می سوزد. تا پلکی بر هم می زنی می بینیم چه قدر عوض شده ایم. آن روزها عشق ، نجابت و حیا داشت و امروز چون کولی زنجیرش را پاره کرده در خیابانهای شهر، جلوی چشم من و تو هوس می فروشد.

 راستش را بگویم بعضی هایمان عروسک شده ایم . شبیه باری ارزان ، می فروشیم خودمان را . از آژیر موبایلمان ندای شیطان می آید. تربیتمان ورم کرده است. مانتوی تنگ می پوشیم تا نفس نکشیم و بعد بگوییم خفقان است! عادت کرده ایم به اغتشاش . آن روزها مردان غیرت داشتند و امروز بی غیرتی مد شده است. آن روزها خدا در قلبمان بود و امروز اگر قلبمان پاک باشد جای خدا کجاست؟!

آن روزها شاگرد اول کلاس ایمان ، با تقواترین انسان ها بود و امروز شاگرد اول ، ایمان را رفوزه می داند. آن روزها با عشق به همسرت به خدا می رسیدی و امروز با هوسرانی ات با خدا قهر می کنی. امروز در کلاس ، چهره های پاک و معصوم دیروز دیگر برایم قابل شناسایی نبودند، گفتم نکند کلاس را اشتباه آمده ام!؟ دانشجو شده بودند!!یادش به خیر آن روزها دانشجویی با رتبه 4 کشوری به جبهه رفت و خوش داشت دانشجوی کلاس خدا باشد..

و اینها کلاس را شیطانی می کنند و بیچاره علم _ که عاقبت خانه نشینش کردند و باید تقیه کند وقتی که امتیاز چیز دیگری است. آن روزها هر که لیلی می شد ، لباس تنگ و چسبان نمی پوشید. آن روزها در سرما و گرمای جبهه ها پوتین می پوشیدند و امروز در سرمای زمستان شلوار کوتاه می پوشند تا پایشان هوایی بخورد...!

اگر می دانی دلت را تصفیه کن شاید هوایی خورد. لیلی ها امروز کمبود محبت دارند. می خواهند خودی نشان دهند زیراب هم را می  زنند_ حیف وارد بازی بدی شده ایم چه لیلی ها و چه مجنون هایش ...!!!


برچسب‌ها: شهدا رفتند و بی حجابی آمد, شهید و حجاب, حجاب دختر و چادر در نگاه شهید, دختر محجبه, دانشجوی بی حجاب

عاشقانه ای برای بانو
ارسال در تاريخ دوشنبه 7 بهمن1392 توسط  "مسيح كردستانی"

به نام خدایی که تو را آفرید برای من

سلام. سلام به زیباترین جلوه حقانیت حق در قلبم.

سلام به شمشاد سایه افکنی که بودن با او بهترین لحظات را در زندگی ام پدید آورد.درود بی پایان بر شخصیت بزرگواری که تمسک جستن به دنیای عرفانی او ، هر شبم را روز و هر روزم را نوروز می گرداند.امروز می خواهم آنچنان عاشقانه برایت بنویسم که از سوز عشقت دود از قلمم به پا خیزد .

بدون شک در زندگانی پر فراز و نشیب من بالاترین جایگاه و بهترین مرتبت را تو داری .تویی که هیچ زمان از قلبم برون نرفته که برای لحظه ای تو را از خدا بخواهم.همیشه از خدا می خواهم که این موهبت بی نظیری را که نصیبم کرده است ، از من نگیرد.از آن زمان که تو را شناختم چنان احساس مسرت و خوشبختی می نمایم که گویی فقط به این فکرم که این ثانیه ها کی گذر عمرش به پایان می رسد تا من تو را در کانون وجود عاشقم به آغوش گیرم.

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو*شرح دهم غم تو را ، نکته به نکته مو به مو

می رود از فراغ تو خون دل از دو دیده ام*دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو

تو قشنگ ترین بهانه ای هستی که سبب گشته ای ، انگیزه ای در من فوران نماید که با آن، وارد بهشت گردم؛ هر چند که بودن با تو برای من حتی در خرابه ای ، بهتر از جنان خداوند است.البته من خود مطمئن هستم که روزی در بهشت در کنار تو چنان آرامشی خواهم یافت که زبانم قاصر از وصف چنین حالت و قلمم ناتوان از نوشتن چنین حقیقتی است.

امروز که بار دیگر برایت این چنین عاجزانه می نویسم ، چند صبایی است که مرا در عشق خود غوطه ور کرده ای و همیشه به تو رشک می ورزم، به خاطر مقام شایسته و مرتبت روحانی فوق العاده ات.

دوست مهربانم ، غم دور از تو بودن چنان بلوایی در خاطرم پدید می آورد که آه و ناله ی دردناکم تا آنسوی عالم هیچستان جاپایش مانده است.اما به وجود مقدست قسم که این غم را با هزاران درمان معاوضه نمی نمایم.

همسفر رویاهای شیرینم ، همسر مهربانم ! ریشه عشقت چنان در وجود حقیرم جوانه زد که گلبرگ هایش همیشه بوی تو و میوه های قلبم ، ثمره ی صفای بی حد و حصر توست.به امید آنروز که تو را بار دیگر بر سر کلاس همیشه غمگین ، اما ماندگار ملاقات نمایم.در پایان شعری تقدیم به وجود نازنینت می نمایم که اگر نبود بهانه ای هم برای نوشتن وجود نداشت؛

قاصدک از قصه ی عشق من و لیلی بگو*وز جدایی در شب رویا بگو

از صدای بلبل شیرین سخن حرفی بزن *بر دو چشم خونبار من مرهم بزن

قاصدک! شعر من از رویای اوست*روی او شعر مرا معنا کند ای قاصدک

این سراسرکهکشان آخرچه میخواهدبگویدقاصدک*وزجدایی من وشهزاده ی عالم بگویدقاصدک

قاصدک عشق من و محبوب من پروانه ای ست*عاقبت هم در رهش جان من رفتنی است.


برچسب‌ها: یک نامه عاشقانه برای همسرم, نامه عاشقانه, محبت به همسر, یادداشت عاشقانه, عاشقانه ای برای بانو

شب های همیشه یلدا
ارسال در تاريخ شنبه 30 آذر1392 توسط  "مسيح كردستانی"

 هوا تاریک شده بود و پیاده روها شلوغ تر از همیشه بودند .

معصومه دست مادرش را محکم گرفته بود و با عجله پا به پای مادر سمت خانه میرفتند .

عصر روز شنبه بود و مادرش میخواست که امشب کمی زودتر به خانه برسند تا شاید چیزی برای شام امشب آماده کند

مادرش خسته بود، خسته از روزگار، خسته از این همه تنهایی بین این همه همنوع ! همنوعانی که سر در گریبان دارند و از آدمای اطراف خود قافلند. خسته بود از این همه دویدن ها و باز نبودن ها ! خسته از کار در این خانه و آن خانه و خسته تر، از جیب همیشه خالی بود.

مادر دغدغه ی شام امشب را داشت و سمت خانه میرفت و اما معصومه دست در دست مادرش راه میرفت و نگاهش را پشت ویترین رنگین مغازه های شلوغ جا میگذاشت. دخترک این هفته درمدرسه صحبت شب یلدا را از زبان دوستانش شنیده بود.همه میگفتند انگار شب یلدا طولانی ترین شب سال است و همه تو این شب شادند و خوشحالند و دور هم خیلی چیزها میخرند و میخورند .

اما برای او همه ی شبهای سال طولانی بود ولی کمتر شبی آنها شاد بودند و چیزیهایی برای خوردن داشتند .

برای معصومه دختر بچه ی هفت ساله که بابائی ندارد و مادر همیشه بار زندگی را به دوش میکشد و دنبال کلفتیست, شب یلدا معنایی ندارد . برای او که هیچوقت سفره ی رنگی ندیده است شب یلدا رنگی ندارد .

جز خدا هیچکس به فکر ما نیست " این جمله ای بود که همیشه از زبان مادرش شنیده بود و کم کم با بزرگ شدنش بیشتر معنایش را میفهمید و حس میکرد .

 

به راستی اینگونه خانواده ها چرا جز خدا هیچکس را ندارند !؟ پس بندگان خدا چه !؟ آیا ما هیچ مسئولیتی نداریم !؟ 

چرا غافل شدیم ؟چرا باید شب ها شکم خانواده های محتاج خالی باشد و فردای شب یلدا همه ی سطل های زباله شهر پر باشد ازغذا و میوه های اسراف شده !؟

آیا خداوند در قرآن نفرمود : ایمان به من ندارد ، کسی که شب سیر بخوابد ولی همسایه ‌اش گرسنه باشد .

التماس دعا

پی نوشت:باز برف است...جسد پشت جسد می آورند،زندگی سهم کسانیست که هیزم دارند!


برچسب‌ها: شب های همیشه یلدا, شب یلدا, اربعین حسینی, فقر و گرسنگی, قصه های مادر فقیر همسایه

خاطره یک شب تاریک میرجاوه
ارسال در تاريخ یکشنبه 10 آذر1392 توسط  "مسيح كردستانی"

در ساعت 21:45 مورخه 8/23/..13 در یک شب خنک پاییزی در درون دفتر پلیس راه میرجاوه مشغول مطالعه هستم ، صدای هواپیمای مسافربری وادارم می کند فوراَ پرده کرکره ای پنجره را کنار زنم و بیرون را نگاه کنم.

 هواپیما آهسته آهسته بر روی باند فرودگاه زاهدان که در نزدیکی پلیس راه است می نشیند ؛ اما چراغ های شهر زاهدان که از دور چشمک می زدند مرا متوجه خود می سازند تا کمی در این عالم بیندیشم ؛ چرا باید در مقابل خود شهر زاهدان را داشته باشم ، به راستی چرا؟ من که روزی در کوچه های گل و خاکی روستای مان چشم بازکردم، آیا در آن روز قابل درک بود که 23 سال خواهد گذشت و مسیرهای سرنوشت را پیموده و سر از دیار بلوچستان در آورم ...

اکنون برایم سوال است که 23 سال بعد کجا خواهم بود؟! آیا خواهم بود یا در دل آن هدف مقدس که مرا امیدوار به ادامه راه می سازد جای خواهم گرفت!

 چشمانم گویا خسته اند چرا که نور چراغ های زاهدان را در امتداد باریکه ای می کشند؛ آنان که خسته از یک روزکاری در پشت آن چراغ ها خوابیده اند آیا معنای انتظار را می دانند ! آیا می دانند گذشت روز و شب  یعنی انتظار ! آیا می دانند انتظار تیغ تیزی دارد که پر از عدالت است ! آیا می دانند در انتهای کوچه یا چند کوچه آن طرف تر کودکی در رویای شام سر بر زمین نهاده و یا شوهری بعد از یک جنگ روانی که به جرم خالی بودن جیب هایش مغلوب شده ، ساعت هاست در رختخواب غلت می خورد !

 آیا آنان که بر روی تخت های گرم و نرم در برابر تلویزیون هایی که هنوز روشن است آرامیده اند؛ می دانند در میان گاوصندوق هایشان راهی است برای پوشاندن روزنه های فقر ، آیا می دانند در پشت این پرده سیاه، مهدی (عج) عاشقانه منتظر طلوع است تا رویاهای پوچ و ظالمانی را در شکند تا دیگر مادری در  برابر مانتوی رنگ رفته و کوتاه شده فرزندش شرمنده نباشد! 

به راستی که در دل تاریکی شب حرف های فراوانی است و....


برچسب‌ها: میرجاوه, بلوچستان, فقر و ثروث, پلیس راه, شب تاریک و خاطره

کودکی چشم به راهست
ارسال در تاريخ سه شنبه 28 آبان1392 توسط  "مسيح كردستانی"

پاییز سرد در گذر است و زمستان سردتر در راه.. و باز پسرک چکمه های سبز رنگش را به پا کرد.

آسمان ابری، هوا بارانی، کوچه های گِلی، چکمه های گُلی، چکمه سوراخ و جوراب سوراخ. بی شک پای کوچکش یخ میزند.
در میان گِل و لای کوچه های روستا، نفس نفس زنان راهی خانه ی امید و آرزو؛ مدرسه اش شد.
ذهنش آشفته و فکرش مشغول "نکند باز کلاس سرد باشد، نکند امروز هم کلاس بی بخاریست . . . 
گیریم که اصلا بخاری باشد! از ترس آتش گرفتنش که همیشه خاموش است !"
پسرک ایستاد.خم شد و دست به زانو گرفت،نفسی کشید.نفس نه! بهتر است بگویم آه سردی را کشید. . . 
آه آتش...! آه آتش !...
یاد دوستان خود افتاد: "زمستان سرد، بخاری نفتی روشن، درب کلاس بسته، بخاری آتش، بچه ها آتش، دست ها سوخته، پاها سوخته . . ."
بغض در گلویش دوید.پسرک راه افتاد و دل کوچکش را غم گرفت.با خودش میگفت:"کدام مسئول به فکر جیب خود بود،حق ما را خورد،جان دوست هایم را گرفت و بخاری گازی نگرفت... ؟"

حتماّ همگی اون وقایع دلخراش و سوختن بخار نفتی مدرسه روستایی رو یادتونه. بعد اون اتفاقات مسئولین یکی یکی پیداشون شد و هر کدوم یه وعده و وعید دادن و اظهار تاسف کردن اما چه سود. . . !

میخوام بگم آی اونایی که مسئولین، آی اونایی که خوب بلدین وعده و آمار بدین، زمستون و هوای سردش تو راهه! نکنه باز بخاری نفتی و کلاس درسی آتیش بگیره، نکنه باز مادری داغدار بشه، نکنه باز یادگار ناخوشایندی رو سر و صورت بچه های معصوم بذارین.


حواستان باشد کودکی چشم به راه است !


برچسب‌ها: بخاری مدرسه, شین آباد, بخاری نفتی, پیرانشهر آتش سوزی مدرسه, دل نوشته

این روزها حال دلم خراب است
ارسال در تاريخ شنبه 11 آبان1392 توسط  "مسيح كردستانی"

همه چیز خوب است !!

این جمله ای بود که استاد سر کلاس هی تکرار میکرد . . .

بله همه چیز خوب است واسه اونایی که دغدغه ای ندارن و لااقل خودشون رو زدن به نشنیدن و شاید هم نفهمیدن !

آقای به اصطلاح استاد با اون لحن جانب دارانه و لبخند رضایت بیجاش و حرفای تکراری و جمله ی تکراری ترش اعصابمو بهم ریخته بود و مجبور شدم دستامو بذارم رو گوشام تا لااقل خودخوری نکم .استاد تو حرفای خودش غرق شد و من تو افکار خودم . . .

انگار از همون بچگی مجبوریم تظاهر کنیم که همه چیز خوب است !

یاد دوران بچگی هام افتادم همش به این فکر میکردم چرا از همون اول کار، راه و رسم دروغ و فریب و دزدی رو یادمون دادن ؟

بذار از اینجا شروع کنم , حتما یادتونه تو کتاب ابتدایی یه درسی داشتیم به اسم "روباه و زاغ" .حتماَ یادتونه روباه با تظاهر و فریب قصد داشت تکه پنیر زاغ رو بدزده!! بله دروغ و فریب و آخر کار دزدیدن پنیر !واقعاَ به نظرتون این کلمات با روح معصومانه ی کودکی سازگار بود؟!! اصلاَ بذار ببنیم کدوم روباه پنیر میخوره ؟!! چقدر این روزا روباه فریبکار و متظاهر و دروغگوی پنیر خور زیاد شده !!

از همون اول کار یه جورایی ما رو مجبور کردن راه دور زدن رو یاد بگیریم. آدمایی که خواسته و ناخواسته دست به دست هم دادن که بچه ها، بچگی نکنن و از همون اول بچگی کار بزرگترها رو یاد بگیرن و دروغ بگن و دزدی کنن. حتما همتون یادتون هست چقدر مشق شب و تکلیف عید و املا و پیک نوروزی و. . . بارمون میکردن. یکی نبود بگه پس بازی چی؟ تلویزیون چی؟ شلوغکاری های بچگونه چی میشه ؟ آیا اینا تکلیف نبودن و هر درس رو ده بار نوشتن تکلیف بود !! آخرش چی شد مجبور می شدیم از درس بدزدیم و با فریب چند خط از وسطای درس رو ننویسیم تا یکمی وقت واسه بازی کردن داشته باشیم .

بعضی وقتها هم مجبور بودیم قید املاء یا انشاء رو بزنیم تا مثلاَ یکم کارتون فوتبالیستها رو نگاه کنیم. فردا که آقا معلم گوشمون رو میگرفت، بهش دروغ میگفتیم. بله دروغ! آقا به خدا مهمون داشتیم! آقا عروسی بودیم! آقا مریض بودیم! آقا . . .

آقا . . . آقا . . . .کم کم فریب و دروغ و دزدی شد عادت و قاطی شخصیت ما شد.

الان هم که مثلاَ بزرگ شدیم , دروغها بزرگتر شدن! انگار همون بچه های کوچک دیروزی با دروغ ها و دزدیدن های کوچک خود الان بزرگ شدن و دروغ های بزرگتر میگن و دزدی ها و اختلاس های بزرگتری میکنن ..

بله همه چیز خوب است !!

انگار این وسط یه چیزایی گم شده. خوبی، راستی، انسانیت، حلال و حرام فراموش شده. آره حلال و حرام کلماتی که واسمون عجیب شدن! انگار یه چیزی این وسط کمه . یادمه تو تلویزیون یه دکتر معروف اومده بود راجع به سلامتی حرف میزد. همش میگفت "اگه هرکی هر روز یه سیب بخوره سلامتیش تضمین شدس"! کسی نیست بگه آقای دکتر سلامتی رو اون بالایی تضمین میکنه. کسی نیست بگه آقای دکتر آیا این سیب از هر راهی بدست بیاد باز ضامن سلامتیه ؟!! آیا مهم نیست سیب حلال باشه یا از راه مال مردم خوری بدست اومده باشه ؟!!

آری همه چیز خوب است !!

حتماَ شما هم تا حالا مجری های برنامه های کودک رو دیدین یا لااقل اسمشون رو شنیدین عمو پورنگ و خاله شادونه و عمو قناد و . . . رو دارم میگم. عمو ها و خاله هایی که هر روز قصه ها و داستان هایی رو واسه بچه ها تعریف میکنن. میان و میگن بچه های عزیزم میخوام امروز واستون داستان ها و قصه های خیلی خیلی قشنگ تعریف کنم :

روزی روزگاری یه مرد زحمت کش بود . . . . .

یکی بود یکی نبود تو یه زمان خیلی دور یه پیرمرد راستگوئی زندگی میکرد . . . .

بچه های عزیزم تو یه جنگل قشنگ یه پیرزن مهربونی بود . . . .

انگار واقعاَ خوبی ها و پاکی ها دارن تبدیل میشن به قصه و داستان و افسانه. انگار هرچی مهربونیه مال گذشتس و آدمایی که تو یه زمان های دور و یه جاهای دور زندگی میکردنه. قصه هایی که اگه یکم به خودمون بیایم غصه های بزرگین .

اصلا تا حالا دیدین تو یه فیلم و سریالی یه پسر یا یه دختر جوون قبل خواب نمازشو بخونه! همیشه یا این مادر بزرگ - پدربزرگان که نماز میخونن یا مثلاَ تو یه فیلمی حتماَ یکی باید تو کما باشه تا یکی یاد نماز و قرآن بیفته !

نمیدونم اینا درد هستن یا که فقط افکار پریشان من . . .

استاد:
آقای میثم محمدی.......حاضراستاد

مهدوی........ حاضرم استاد

آقای نصیری........ بله استاد

یادگاری.....

یادگاری غایبه ؟ ......... بله ! بله ! استاد حاضرم ببخشید حواسم نبود !

یادگاری حالت خوبه ؟           بله استاد همه چیز خوب است !!


برچسب‌ها: روباه و زاغ, قصه های زندگی, یاد دوران کودکی بخیر, استاد دانشگاه, دلنوشته

چند نفر دیگر باید کشته شوند تا تو کاری کنی؟
ارسال در تاريخ جمعه 12 مهر1392 توسط  "مسيح كردستانی"

کشتار وحشیانه مسلمانان - که خون هاشان در خاک مقدس اولین قبله ما ، مسجد الاقصی ریخته می شود - کشتاری که از دیر یاسین شروع شد و تا به امروز ادامه دارد . همه ما شاهد قتل عام وحشیانه در سال های قبل نیز بوده ایم.

همه ما چیزهایی راجع به مونتاها سرایا (Muntaha Seraya) حتما خوانده ایم. که چگونه 15 سرباز اسرائیلی او را مورد ضرب و شتم قرار دادند و چهار فرزندش را نیز با مشت و اسلحه های خود کشتند و سپس خانه اش را که در جنین بود ویران کردند. کوچکترین فرزند او  تنها 4 سال سن داشت - خودش نیز حامله بود و در 4 ماهگی ...  که دقایقی بعد از رفتن سربازان دچار سقط جنین شد. و سربازان اسرائیلی تا 5 روز به او اجازه رفتن به بیمارستان را ندادند و..


ما باید از خودمان بپرسیم " مسئولیت ما چیست؟" من و شماها به عنوان یک مسلمان؟

خب اجازه بدهید ببینیم که غیر مسلمانان برای عدالت که گفته شد چه کارهایی انجام می دهند. من نمی دانم آیا تصویر زیر برایتان آشنا هست یا خیر، اما احتمالا شما داستان "راشل کوری" را می دانید.


برچسب‌ها: اسرائیل, راشل کوری, وظیفه مسلمانان, آیت الله سیستانی حضرت امام خمینی, فلسطین

ادامه مطلب...

مسیح کردستانی

از ما حمایت کنید تحلیل آمار سایت و وبلاگ